هر روز بهتر می شویم، اگر روحیه و امید داشته باشیم. (روزنوشتهای سید محمد اعظمی نژاد)
باز ارسال یك نوشتار گذشته از مدیریت و منابع انسانی : "حفظ «ارزش» واژه ها"
دوشنبه 1397/07/23 ساعت 11:49 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست سید محمد اعظمی نژاد | ( هاگدید )
این نوشتار را بعد از برگزاری همایشی كه اخیرا با عنوان «نوابغ دیجیتال ماركتینگ»، خواستم مطلبی بنویسم و یادم آمد حدود سه سال پیش نوشتاری در این باب داشته ام كه مطالعه مجدد آن خالی از لطف نباشد: 

حتما" این داستان را شنیده اید که:

گویند مرد میانسالی، سوار بر اسب خویش در بیابانی بی آب و علف راه می پیمود که ناگاه جوانی خسته و تشنه و گرسنه را در مسیر دید.

مرد از آب و غذای خود جوانک را سیر و سیراب کرد.

با او گرم گرفت و در حالیکه گرم گفتگو شده بودند به راه افتادند.

قدری که رفتند مرد به جوان گفت : ما یک اسب داریم و می توانیم به نوبت بر آن سوار شویم و کمی از خستگی راه بکاهیم.

جوان گفت : تو از آب و غذایت به من داده ای و درست نیست که مرکب ات را نیز با من قسمت کنی.

مرد گفت : ما دوستیم و لذت رفاقت و همسفری در آن است که هر چه داریم را با هم قسمت کنیم.

جوان ضمن تشکر گفت : پس اول شما سوار شوید و هرگاه که خسته شدم نوبت سواری خواهم گرفت.

مرد گفت : تو میهمان من هستی و شرط میزبانی نیست که اول من سوار شوم.

الغرض،

مرد با اصرار، جوان را بر مرکب نشاند.

جوان سوار شد و درحالیکه سعی میکرد بر اسب مسلط شود چند متری از مرد صاحب اسب فاصله گرفت و ناگهان فرز و چابک اسب را هی کرد و الفرار.

صاحب اسب فهمید آن جوان دزدی بیش نیست و از صداقت او سوء استفاده کرده است.

مرد فریاد زد : صبر کن جوان. همانجا که هستی قدری تأمل کن جمله ای را بشنو و سپس برو.

جوانک شیاد در حالیکه دور از مرد و سوار بر حیوان ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز، گفت : بنال و حرفت را بزن ای نادان.

مرد گفت : از تو خواهشی دارم.

جوان گفت : التماس نکن و غذاهای درون خورجین اسب را به تو برنخواهم گرداند و همان بهتر که نادانی چون تو در این بیابان از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

مرد گفت : از تو هیچ نمی خواهم فقط قولی بده و برو.

جوانک تریده(1) گفت : حوصله ام را سر بردی حرفت را بزن.

مرد با صدای بلند طوری که دزد بشنود گفت : اسب و آب و غذایم را بردی ببر، اما تو را به همانی که می پرستی قسمت میدهم هیچ کجا این داستان را تعریف نکن و نگو که بین من و تو چه گذشت؟

تریده متعجب گفت : چرا؟ می ترسی به نادانی ات بخندند؟

مرد گفت : نه! می ترسم دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد نکند و هیچکس همنوع در راه مانده خود را دستگیری نکند، می ترسم مردی و مردانگی از بین بمیرد.

و متاسفانه شبیه این داستان تقریبا هر روز در جامعه ما در حال تکرار است! 
اما به واژه های زیر دقت کنید:
«شایستگی» 
«امانتدار» 
«متعهد»
«همدل»
«متعالی» 
«مدبر» 
«توانمند» 
«انسان»
«دانشمند»
«مورد اعتماد»
«مومن»
و ...
با خواندن این واژگان چه احساسی در درون شما به وجود می آید؟ بی گمان این حس هرچه هست خوشاینداست. 
اما باید از ارزش و اعتبار این واژه ها به درستی مراقبت کنیم. 
باید مراقب باشیم این واژه ها را برای چه کسی یا چه کسانی خرج می کنیم. این واژه ها شباهت زیادی به مهر استاندارد دارند! حواس مان باشد که این کلمات را برای افرادی که صلاحیت آن را ندارند مصرف نکنیم چرا که بی اعتباری این واژه ها هزینه های سنگینی برای جامعه خواهد داشت و از آن مهم تر اینکه آسیب عمیق «تخریب اعتماد اجتماعی افراد جامعه به یکدیگر» روی می دهد. 
سیدمحمد اعظمی نژاد 
تهران-27 بهمن ماه 1394

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
نظر سنجی
به نظر شما نقش هریک از ما برای بهبود کیفیت زندگی خود در کشور چقدر است؟





دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

Instagram
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات